تبليغاتX
ثمره14سال

ثمره14سال

این روزهای پائیزی

 

سلام دوست جونام

ممنون از تبریک هاتون ....عکس کادو هارو میخوام بذارم

که ببینین همسری خوبم چی خریده واسه شاه گلی خودش

...چه خودمون رو تبریک گرفتیم  هاااا توجه کردین .

خوب بریم سر این پست .

من واسه همسری یه تیشرت خریدم که مارک هم داره چون

این همسری ما عاشق مارکه ..

بگذریم ...البته به کادو های ایشون واسه شاه گلی خانوم نرسید.

اما خوب به هرحال ما نگاه به وسعمون کردیم و بس .

این روزها پائیز با همه توانشو داره تابستون و بیرون میکنه و

هوا نه گرمه که بگیم ای بابا چرا تابستون نمیره و نه سرده که

بگیم یخ کردیم و حرف از شوفاژ و فن و پتو و این حرف ها باشه.

هوا یه جورایی باعث میشه مور مور بشی .

عاشق این روزها هستم و این مدل هوا . این روزها واسه عاشق

ها یه هوای دوست داشتنیه ...منم شبها میرم تو بالکن و هوا رو

با همه قوا تو ریه هام میریزم و میذارم همه وجودم نفس بکشه .

اصولا من شبها رو خیلی دوست دارم ..به چند دلیل.

اول اینکه همیشه فکر میکنم شبها آدمها دیگه به فکر آزار هم نیستن

و کمتر به هم آزار میرسونن .دوم اینکه فکر میکنم شبها امنیت

بیشتری وجود داره .سوم اینکه فکر میکنم شبها همه کنار هم هستن

و مثل روزها که همه دنبال کار خودشون هستن نیست .

چهارم اینکه فکر میکنم شبها وقتی همه خوابن سکوت قشنگی

حکمفرماست .

خنده داره ..خوب که فکر کنی به حرفهام اصولا من در تمام لحظات

دنبال آرامش هستم که اغلب تو شبها پیدا میکنم .

این روزها که تازه داره حوا سرد میشه خیلی مواظب خودتون

باشین ...خیلی وقتها آدم گول حوا رو میخوره و با لباس کم میگرده

و سرما میخوره .

دخملی ما خیلی این روزها بیتابه .نمیدونم سرما خورده یا داره

دندون در میاره ...دکتر هم بردیم که خیلی متوجه نشدن .

یه عمه دارم اصفهان دلم میخواد برم یه چند روزی مهمونی و حسابی

خوش بگذرونم .مخصوصا که عمه جان ما خیلی مهمون نوازه .

حالا تا ببینیم تو این هفته چی میشه .

چند شب پیش خونه مامانم اینها خوابیدیم و دخملمون تا صبح

یه سره خوابید ...این شد که فهمیدم دخملی تو هوای خنک خیلی

خوب میخوابه .

دلم یه عالمه پالتو و بارونی خوشگل میخواد .مخصوصا که امسال 

حسابی لاغر کردم و دلم یه بارونیه مشکی شیک میخواد .

یه پالتوی سفید کوتاه با کمر سفید یا مشکی .

دلم یه تیپ توپ میخواد  مثل اون وقتها که وقت داشتم به خودم برسم.

هرچقدر پائیزو دوست دارم از زمستون بیزارم .

اما به هرحال فصلهای خدا همشون قشنگن ....

میام عکس کادو های همسری رو دوباره تو همین پست میذارم

ببینین این همسری عاشق چه میکنه با این سورپرایز هاش .

پدر مادر منم بهش یه کفش دادن که کالج است و خیلی خوشگل

و مشکی و مارک ( رنو ) .خیلی خوشگله .حالا عکسشو میذارم

بینین .

واستون یه پائیز عاشقه آرزو میکنم با همه زیبائیهای پائیزی. 

+ نوشته شده در  90/07/06ساعت 21:56  توسط شادی  | 

ماه شهریور و یه عالمه تولد

تصوير

ماه شهریور رو دوست دارم چون یه عالمه خاطره از

تولد عزیز ترین عزیزان زندگیم رو به خاطرم میاره .

تولد برادر عزیزم ُ تولد همسر خوبم ُ و تولد دمل نازم

و همینطور تولد خود خودم ....

تبریک بالا واسه همسرم است که بهترین هارو براش

آرزو میکنم و تنی سالم .

و تبریک زیر برای دخمل نازنینم که با بدنیا اومدنش دنیای

ما رو زیبا و شیرین کرد .

دختری که تمام تلاشم رو میکنم تا براش بهترین مادر

و بهترین دوست باشم ...

امیدوارم همیشه سالم و شاد زندگی کنه .

تصوير

و این تبریک برای خود خودم که امیدوارم به کمک خدای خوبم

بتونم بنده خوب و انسان خوبی باشم ...

تصوير

ماه شهریور رو دوست دارم چون گرما میگه بای بای و

هوای بارونی پاییز میگه سلام .

شهریور رو دوست دارم چون عاشق هدیه خریدن هستم

و این یکی از کارهای لذتبخش زندگیم است .

امسال همسری ترکونده و واسه من کادوی خیلی خاصی

خریده که عکسشو میذارم ببینین .

یه کادو که از زمان دیدن خوشم اومدن و نگاه کردن پشت

ویترین بهش مدت زیادی نگذشت و حالا دارمش .

شهریور رو دوست دارم چون یه عالمه با پارو کردن جیب های

من انرژی میگیره .

برو شهریور جان خوش باش با این موضوع .

متولدین مشهور در شهریور ماه بد نیست بدونین :

بنی صدر (رییس جمهور پیشین ایران) - مجید مجیدی

(کارگردان ایرانی)-خسرو شکیبایی (بازیگر ایرانی) ،

ژاله علو (بازیگر ایرانی) ، چارلی چاپلین (هنرپیشه انگلیسی)

، پوران درخشنده (کارگردان ایرانی) ، علیرضا افتخاری

(خواننده ایرانی) ، رخشان بنی‌اعتماد (کارگردان ایرانی)

ونسان ونگوک (نقاش هلندی) - محمد رضا گلزار (هنرپیشه

 ایرانی) ، خشایار اعتمادی (خواننده ایرانی) - محمد علی

فردین (بازیگر ایرانی) ، هایده (خواننده ایرانی)

ملکه الیزابت اول (ملکه انگلستان)و .......

و خلاصه ما هم شاید یه رگ از این افراد مشهور رو داشته

باشیم که همین یه رگ هم کافیست .

پس تا بعد بای بای

+ نوشته شده در  90/06/22ساعت 0:29  توسط شادی  | 

اولین مسافرت 3 نفره

 

سلام به همگی ...

خوبین ُ خوشین ُ سلامتین ؟

نماز و روزه هاتون قبول ..التماس دعا

ما امشب از یه مسافرت ۲ روزه ۳ نفره اومدیم .

رفته بودیم کندلوس و الما جون برای بار اول بود که میرفت

به شمال ....

رفتیم تا تو مراسم ۳ تا عزیز از دست رفته شرکت کنیم .

۳ تا عزیزانی که تو جاده اوشون فشم تصادف کردن و این

دنیا رو با همه خوب و بدش گذاشتن و رفتن و خانواده هاشون

رو عزادار کردن ...یه پدر ۳۸ ساله و یه مادر ۳۵ ساله و یه دختر

بچه ۳ ساله ....دل آدم کباب میشد وقتی میدید خانواده هاشون

چطور شیون میکردن ...بماند ....نیومدم دلتون و ریش کنم و

غصه دارتون کنم اما میخوام بگم یه لحظه غفلت ُ یه لحظه

بی احتیاطی ممکنه هرگز جبران نکنه هیچ چیز رو ...

میخوام بگم هیچ کس از یه لحظه بعد خودش خبر نداره ....

با هم مهربون باشین و به هم عشق بدین که هیچ کس نمیدونه

لحظه ایی بعد کی هست و کی نیست ...

انشالله همتون عمرتون طولانی باشه و پر از سلامتی...

امشب شب قدره ...التماس دعا ...

خلاصه من و همسری و دخملمون رفتیم مسافرتی که گرچه خیلی

باب دل نبود و تقریبا با اکراه رفتیم اما اولین مسافرت ۳ نفره ما

به شمال شد و خاطره ایی رو ساخت تا اینجا ثبتش کنیم ...

دخملمون یک هفته دیگه یک ساله میشه و حسابی واسه خودش

خانومی شده ..اونم از نوع بسیار شیطون ...

هوا خیلی خوب بود و برعکس تهران خیلی خنک و تمیز ...

اونطوری که شبها باید با پتو میخوابیدیم و حسابی کیف کردیم.

اتفاق دیگه ایی که میخواستم بنویسم تا یادمون بمونه دیدار

همسری با ۲ تا پسر خاله اش بعد از مدتی طولانی بود که بطور

اتفاقی رفتیم ویلاشون و یه شب خوب و گذروندیم ...

خلاصه ۳ تا پسر خاله با هم گفتن و خندیدن و یاد ایام کردن ...

دخملی ما هم تو جاده وقت برگشتن یه کم اذیت کرد که یا من

رانندگی کردم بابائیش سرشو گرم کرد یا بابائیش رانندگی کرد

و من سرش و گرم کردم ..خلاصه رسیدیم تهران دخملی از خستگی

بیهوش شد از خواب ...

منم حمومش کردم تا راحت بخوابه ..الانم که همسری خوابه و من

در خدمت شمام تا امروز و این چند روز و ثبت کنم و برم بخوابم که

فردا یه عالمه کار دارم ...

فعلا بای.....

+ نوشته شده در  90/05/29ساعت 0:48  توسط شادی  | 

از حال و احوال ما

سلام

با روزه و ماه رمضان چطورین ؟

منکه نمیتونم بگیرم چون نی نی همچنان شیر میخواد.

قرار بود بریم مسافرت که نشد ...

راستیش خیلی هم دلم به راه نبود که قربون خدا برم گاهی

خوب حرفمو گوش میده ...شیر برنج پختم طی یک عملیات

غیر منتظره و دادم به نگهبان های لابی که نوش جان کنند

واسه افطار ...به کس دیگه ندادم ..گفتم اینا مستحقن بدم

اونا بخورن ...

دخملی هم خوبه و ماشالله یه عالمه شیطون شده و از درو

دیوار میره بالا ..تازگی ها هم که در کشو های کابینت و باز

میکنه و وایستاده کشو ها رو میریزه بیرون و هرچی تو کشو

هست تخلیه میکنه ....

یه کار جدید دیگه هم که میکنه اینه که تا میگی من رفتم فوری

بای بای میکنه باهات ...هرکی هم میاد جلوش بغلش میکنه

تند تند بوسش میکنه ...حالا من بیچاره باید غصه بخورم که

بابا تو دختری و نباید همه رو بوس کنی و باید ناز کنی واسه همه.

خلاصه دخترمون حسابی نازگلی شده واسه خودش ...

باباش هم که راه میره و قربون صدقش میره که عیبی نداره و

بزار هرکاری دوست داره بکنه ...

حالا من میمونم و یه دخمل لوس و یه بابای لوس تر .

این روزها دلم واسه یه دوست خوب قدیمی داره پر میزنه ...

دوست که نه خواهرم ژولیت ...عجب عالمی داشتیم با هم

چه روزها و شبهایی داشتیم با هم ...میگفتیم ُ می خندیدیمُ

میرفتیم خرید ُ با هم از غصه هامون میگفتیم و باز دل همو شاد

میکردیم ...داره میاد انشالله شهریور ایران .

دلم میخواد حتی واسه دقیقه هایی هم که شده ببینمش ..

این روزها دلم میخواد یه آش نذری بپزم ..اصلا دلم میخواد همش

نذری بپزم ..نمیدونم چرا ..اما مگه این نی نی ما میذاره ...

اصلا همین الان که نشستم و دارم تایپ میکنم دلم یه فنجون

قهوه ترک میخواد که بشینم کنار پنجره و خیابان و نگاه کنم و به

چیزهای خوب فکر کنم ...

راستی که این روزها دلم چقدر چیز میز میخواد ..

دلم یه مسافرت از مدل خوبش میخواد ..یه جای دور ...همسری

میگه اگه یه کاری که داره انجام میشه به امید خدا شاید رفتیم

یه جای خوب ....واسه تفریح ..حالا ببینیم چی میشه ..

راستی رفتم واسه انتخاب رشته تا حالا ببینیم چی میشه ...

خیال نکنم اونی بشه که دوست دارم اما حالا انتخاب رشته کردیم

دیگه ....

دلم میخواد برم بازار یه عالمه چرت و پرت بخرم ..اصولا بازار و دوست

دارم ...اونم فقط از نوع خرت و پرت خریدن ...

این یعنی دقیقا پول دور ریختن ...

یه عالمه از لباسهای الما کوچیک شده ..یه عالمه دادم به اون خانومی

که میاد خونه رو تمیز میکنه ولی باز یه عالمه دیگه مونده..

همسری هم راه میره غر میزنه چقدر ما لباس خریدیم واسه این

بچه .....

خوب یه پست گذاشتم که از سر تا تهش و بخونین یه جمله مفید

ند اره توش ...چی کار کنم وقتی دلت میخواد بنویسی باید بنویسی

دیگه ...حالا حرف مفید یا چرت و پرت ...

شما به بزرگی خودتون ببخشین ...

عکس جدید دخترکم رو میذارم ببینین ...فعلا

  سایت  آپلود عکس رایگان , فضای  رایگان برای آپلود عکس , آپلود عکس با لینک مستقیم , آپلود عکس رایگان
+ نوشته شده در  90/05/20ساعت 1:42  توسط شادی  | 

اتفاقی که اصلا فکرشو نمیکردم

 

سلام

اول اینکه خسته نباشید با نماز و روزه هاتون و خدا قوت ...

میگم خدا قوت چون واقعا امسال روزهای روزه داری خیلی

طولانی و سخته که اگه آدم ایمانش خیلی قوی باشه و دلش

خیلی دریایی واسش سخت نیست و حالا حالا ها خسته نمیشه.

به هرحال مارو یادتون نره از دعاهاتون وقتی دم افطار دلتون لرزید.

....

یادتونه چند وقت پیش گفتم کنکور دادم اونم خیلی بدون انگیزه و

از سر اینکه هم یاد جوانی کنیم و هم به اصرار همسری و هم اینکه

بگیم بابا شادی خانوم برو تو میدون ببین چه خبره ؟

بعللللللللللللله ‌‌ٌ  امتحان دادیم و امروز در حالی که بنده دخملی رو

حمام میکردم همسری اومد و خبر داد که قبول شدم تو دانشگاه

سراسری و جزو مجازهای مرحله اول هستم ...

راستش اول فکر کردم شوخی میکنه .آخه این همسری ما کمی تا

قسمتی طبع شوخ داره و گهگاهی دوست داره سر به سر ما بذاره.

اما بعدش فهمیدم که نه بابا قضیه کاملا جدیه و مجاز به انتخاب رشته

شدیم .البته رتبه اینجانب خیلی خوب نبود و در واقع اصلا خوب نیست

اما همسری میگه شهرستان بزن قبول که شدی میاریمت تهران ..

حالا الله اعلم که چی میشه ...

راستش اصلا این چیزها رو نمیدونم چون من سال ۱۳۷۴ دانشگاه

 قبول شدم و مال ورودی اون موقع بودم و دانشگاه آزاد هم رفتم

نه سراسری.

به همین دلیل هیچی در باره دانشگاه سراسری نمیدونم ..

حالا قراره بریم پیش یکی که بگه من چه جوری انتخاب رشته باید

 بکنم . حالا از همه اینها گذشته یه احساس خاصی داشتم ....

نمیدونم اسمش خوشحالی بود یا ناراحتی ؟ نمیدونم هیجان بود

 یا دلشوره اما میدونم احساس جالبی بود که تا حالا تجربه نکرده

 بودم. همسری دوست داره من وکالت بخونم ..نمیدونم اصلا

 میشه یا نه ؟

حالا امتحان میکنیم ....

.........

امروز رفتیم سینما اونم بعد قرنی فیلم ببینیم ...

رفتیم فیلم (اینجا بدون من ) که واقعا عالی بود ...

بعدا فهمیدم این فیلم مورد تحسین منتقدین سینما قرار گرفته

 و به قول معروف فیلم نرم و لطیفی بود ...

فیلم قشنگی بود ...از اون مدل فیلمهایی که تهش بی سرو ته

 تموم نمیشد و آدم گیج و منگ با یه عالمه سئوال از سینما نمیومد

 بیرون . با بازی روان (فاطمه معتمد آریا ) که واقعا این زن انگار بازیگر

 زائیده شده. منم از اونجاییکه یه مرض لا علاج دارم از اون مدل ها

که هروقت میرم سینما یا مثلا یه فیلم خوب میبینم میرم تو عالم

رویا پردازی و میشینم جای بازیگر فیلم و با یه عالمه قصه تو ذهنم

فیلم و ادامه میدم .

اما خدا وکیلی اینبار خیلی شبیه فاطمه معتمد آریا شدم و انگار

 من بودم که داشتم بازی میکردم .

اصلا یه اعتراف دوستانه بکنم ...اونم اینه که من خیلی دوست

داشتم بازیگر میشدم که اونم از بازی روزگار نشدم ...

بازیگر مادر فیلم که همون معتمد آریا بود از اون مدل مادر ها بود

 که همه چیزو بی کم و کاست واسه بچه هاش میخواست و دیگه

 کاری به خوب و بد هیچی نداشت ...از اون مادرهایی که اگه بچش

 میگفت شب سفیده میگفت راست میگی و یه جورایی مثل من

 عاشق رویا پردازی بود با یه دنیا عشق به زندگی ...عشقی که

انقدر قوی بود که حتی سختی روزگار و ناتوانی اندک دخترش در

 راه رفتن هم مانع این رویا پردازیش نمیشد .

مرد بودن بعضی زن ها رو دوست دارم وقتی که تلاش میکنن کنار

 نقش زن بودنشون نقش مرد یه خانواده رو هم ایفا کنن .

زنهایی که زن بودنشون رو سپاس میگن و میخوان مرد بودن رو هم

 بخاطر بچه هاشون یا زندگیشون تمرین کنن ...

این خیلی قشنگه که بتونی همه چی باشی و همه چی رو قشنگ

 بالانس کنی .

باور کنی که میتونی ..باور کنی که همه چی درست میشه و همون

 طوری که دوست داری میشه ...

این قشنگه که بعضی ها این قدرتو دارن که همه چی رو همون طوری

 ببینن که دوست دارن ببینن.

از این جور زنها کم نیستن .من زیاد دیدم ...

بگذریم ..این از معدود دفعاتی بود که رفتیم سینما و پشیمون

برنگشتیم . دوست دارم بازم برم سینما ..دوست دارم مثل اون وقتها

 برم سینما و بعدش بیام بیرون و یا عالمه تو خیابون ولیعصر قدم بزنم

 و اگه شد فصل پائیزم باشه و یه نم نسیمی هم بیاد و من و حال

 بیاره .. میبینین دارم رویا پردازی میکنم ...

مثل همون فیلم ..مثل بازیگر همون فیلم ...

خوب دیگه چیزی نیست واسه نوشتن ...

گفتن بیام بنویسم که بعدا که این صفحات رو خوندم یادم بیاد امروز

 یه روز خاص بود ...همین

به امید روزهای خاص دیگه تو آینده ...از اون مدلهایی که منو حسابی

خوشحال کنه ...

راستی دخمل ما داره یکساله میشه و من خیلی خوشحالم ...

امیدوارم بتونم براش مادر لایقی باشم و مادری کافی ...

عکس جدیدشو میذارم ببینین ....سلامت باشین و مراقب خودتون ..

 سایت  آپلود عکس رایگان , فضای  رایگان برای آپلود عکس , آپلود عکس با لینک مستقیم , آپلود عکس رایگان سایت  آپلود عکس رایگان , فضای  رایگان برای آپلود عکس , آپلود عکس با لینک مستقیم , آپلود عکس رایگان سایت  آپلود عکس رایگان , فضای  رایگان برای آپلود عکس , آپلود عکس با لینک مستقیم , آپلود عکس رایگان

+ نوشته شده در  90/05/15ساعت 0:26  توسط شادی  | 

یک مهمانی دیگه که من دعوت نیستم

 

این ماه عزیز به همه شماهایی که روزه میگیرین و مهمون خدا

هستین و نمازهای پر از دعا و استجابت دارین و دلاتون و صاف

میکنین مبارک .

مارو هم دعا کنین و دیگران و از یاد نبرین وقت استجابت .

این روزها ماه مهمانی خداست من و مثل پارسال دعوت نیستم.

همسری میگه چون تو شیر میدی بچه رو و باید مدام بهش برسی

روزه نگیر ...خدا هم خوشش نمیاد که بندش عذاب بکشه ..

میگه سال دیگه بگیر و من با حسرت روزه دارها رو نگاه میکنم .

نمیدونم درست یا غلط اما حرفشو گوش میکنم و ثواب این ماه رو

با درست کردن افطاری واسه همسری و بیدار شدن در سحر و

کنار همسری بودن شریک میشم .

اما از همه شما ها که روزه دارین التماس دعا دارم و امیدوارم

در این مهمانی به همه خواسته هاتون برسین .

لحظه افطار و سحر ُ دعای سحر و مناجات ُ همه این روزهای قشنگ

رو دوست دارم و میخوام معنویات رو به نحو دیگه ایی مهمون دلم

کنم تا شاید سال دیگه افتخار حضور پیدا کنم .

دخترک نازم داره هر روز بزرگ و بزرگ تر میشه و من به زودی عکسهای

جدیدشو براتون میذارم ....

یه دوست خوبم شهریور میاد ایران و من لحظه شماری میکنم ببینمش.

امیدوارم به حق همین ماه قشنگ هرجا هست خدا از خودش و دختر

نازش و همسر مهربونش محافظت کنه ...

دوستتون دارم و با آرزوی بهترین ها . 

 

+ نوشته شده در  90/05/11ساعت 10:41  توسط شادی  | 

یاد جوانی بخیر

 

این روزها زمان کنکور و امتحان و این چیزهاست .

امروز من طی یک اقدام بی نهایت غافلگیرانه اونم دقیقا طبق خواسته

همسر خان رفتم و بعد از ۱۴ سال کنکور دادم . اونم کنکور چی ؟ سراسری

خنده داره نه ....

خودم که انگار رفته بودم تو رویا

اون یه رویای خنده دار

آخه بگو دختر بعد از این همه سال و یه بچه نوزاد و هزار گرفتاری دیگه

حالا کنکور دادنت چی بود اونم وقتی حتی یک کلمه واسه رضای خدا هم

نخونده بودی .

رفتم کنکور دادم و واسه خودم این دلیل و آوردم که این کنکور سراسریه

و امسال امتحانی بده تا سال بعد حسابی بخونی

حالا چرا کنکور دادیم ؟ چون همسری بنده عاشق وکالت است و هم من

و هم خودش و وادار کرد تو کنکور شرکت کنیم .

نکته جالب امروز این بود که همه کسانی که اونجا بودن انقدر از من

کوچکتر بودن که حتی نمیتونستم سوال خاصی ازشون بپرسم .

بطور مثال یکیشون که فهمید من سال ۷۴ رفتم دانشگاه بهم گفت

من اون موقع ۳ سالم بود ..

فکرشو بکنین ..................

به هرحال کاش من هم هنوز جوون بودم ....

امروز واسه چند ساعت دنیای من با دنیای واقعی من خیلی فاصله

گرفت و من در واقع تو یه عالم دیگه بودم .

حالا نگین بابا خیلی ها تو سن ۴۰-۵۰ سالگی میرن کنکور میدن ..

من دارم درباره اکثریت حرف میزنم نه اقلیت .

بیچاره یه دختری هم انقدر اضطراب داشت که وسط جلسه حالش بد

شد و بردنش بیرون .....

یه چیز دیگه که خواستم یادم بمونه اینه که حوزه امتحانی بنده امروز

کجا بود ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/

دانشگاه شهید بهشتی تهران

همون جایی که خیلی ها آرزوشونه برن توش

حالا خوبه باز واسه چند شاعت همه که شده ما تونستیم پامونو بذاریم

توشو با خودمون بگیم شادی خانوم نمردیو وارد دانشگاه شهید بهشتی

هم شدی .

ولی عجب دانشگاه با کلاسی این شهید بهشتی .....

امیدوارم همه کسایی که امسال با دل و جون خوندن تا برن دانشاه به

آرزوشون برسن و وارد دانشگاه بشن .

خدا رو چه دیدی ....شاید ما هم سال دیگه تونستیم  بعد این همه سال

دوباره بشیم دانشجو و درس بخونیم و بریم قاطی جوون ها ...

 

+ نوشته شده در  90/04/12ساعت 1:14  توسط شادی  | 

عکسهای جدید الما

 

اینم دختر ما در ۹ ماهگی

سایت  آپلود عکس رایگان , فضای  رایگان برای آپلود عکس , آپلود عکس با لینک مستقیم , آپلود عکس رایگان سایت  آپلود عکس رایگان , فضای  رایگان برای آپلود عکس , آپلود عکس با لینک مستقیم , آپلود عکس رایگان سایت  آپلود عکس رایگان , فضای  رایگان برای آپلود عکس , آپلود عکس با لینک مستقیم , آپلود عکس رایگان
+ نوشته شده در  90/03/19ساعت 1:0  توسط شادی  | 

روزمرگی

 

امروز صبح طی یک برنامه خیلی تعیین نشده من و داداشم و

زن داداشم رفتیم بهشت زهرا ..الما رو نبردم چون فکر کردم هوا

شاید گرمه و بچه گرما زده بشه ...

بعدشم فکر کردم ممکنه بخاطر ر ح ل ت شلوغ باشه که جالب

اینجا بود که ما ۲۰ دقیقه ایی از شهرک رسیدیم بهشت زهرا.

البته داداشم کمی تا قسمتی تند رانندگی میکنه .....

کسی الحمد الله فوت نشده ...ما رفتیم یه اهل قبوری و یه

فاتحه ایی واسه در گذشتگانمان بفرستیم و بیایم که به قول

همسری میشه از در خونه هم فرستاد ...

این همسری ما اصولا از بهشت زهرا و تدفین و این جور چیزها

خیلی خوشش نمیاد ...برعکس من که هروقت میرم بهشت زهرا

انگار حالم یه کم بهتره واسه اینکه یادم میاد که بابا اونجا اول و

آخر همه است و این همه حرص و جوش خوردن بیخوده ..

خلاصه رفتیم و فاتحه ایی فرستادیم و برگشتیم  .

تمام بهشت زهرا پر بود از گارد و نیروی انتظامی و پایگاه هایی

که واسه مسافرین حرم درست کرده بودن .کسایی که از شهرستانها

میان و جا میخوان واسه اسکان .

یه عالمه عابر بانک سیار گذاشته بودن واسه مسافرین.

اما کلا بهشت زهرا خلوت بود و این برای من خیلی جالب بود .

یه چیز جالبناک دیگه اینکه من معمولا خیلی نمیرم بهشت زهرا

بر خلاف داداشم .اما تا میرم قطعه پدر بزرگ و مادربزرگم بلافاصله

و راست میرم سر خاکشون ...یعنی انقدر سریع پیدا میکنم

که بقیه از روی قطعه و ردیف و شماره هم نمیتونن به این زودی

پیدا کنن .

این بهشت زهرای تهران هم که شده واسه خودش شهری.

خلاصه اومدم بگم بابا بخدا گاهی به بهانه از دست رفتگانمون

هم که شده خوبه آدم سری بزنه و یادش بمونه خونه نهایی

کجاست ...

دلم تو این هوای گرم نمیدونم چرا انقدر ۲ تا چیز و هوس کرده.

یکی باران بی وقفه و یکی استخر اون از نوع سرباز به یاد اون

وقتها که میرفتم ....

البته این دل بیچاره ما خیلی هم بی مناسیت هوس نمیکنه ها.

خوب هوا گرمه بیچاره باران دلش میخواد و براش اصولا فرقی نداره

هوا گرم باشه یا سرد و بلاخره باران و دوست داره .دوما خوب تو این

گرما استخر نخواد پس کی بخواد ؟؟؟؟؟؟؟

یه دوستم داره میاد ایران بعد از ۱۸ سال ..

بیچاره انقدر میترسه که حد نداره ...

مدام زنگ میزنه اینو میتون بپوشم ؟ اونو میتون بپوشم ؟

حالا من بیچاره هرچی بگم بابا نترس ...ایران همه هرجوری

بخوان میان بیرون .....مگه باورش میشه

میگم آرزو سندل با خودت بیار اینجا خیلی گرمه ..

میگه سندل منظورت جلوش بازه ؟ میگم آره

میگه نه ..میگیرنم ...

اونوقت من از شدت توضیح دادن و متقاعد نشدن

دوستم میشم این شکلی

میگم باشه هرجور دوست داری بیا

این روزها الما خیلی شیطونی میکنه ماشالله

از درو دیوار میخواد بره بالا

آخه دیگه ۹ ماهش تموم شد و رفت تو ۱۰ ماهگی

دخترم داره واسه خودش خانومی میشه ...خلاصه اگه

خواستگاری چیزی سراغ دارین بگم خیلی تلاش نکنین

یه وقت مقبول واقع نمیشه مجبور میشم بگم نه اونوقت

شرمندتون میشم ها

حالا احتمالا میام و چند تا عکس ازش میذارم

فعلا که این اینترنت مارو داغون کرده

له شدیم بس که وصل شدیم و دی سی شدیم.

دیروز با مامانم رفتیم واسه یه چیزی طرف های گیشا.

منو میگی ...

مثل ندید بدید ها این دخترها رو نگاه میکردم

برام قیافه ها جالبه ...یا من عقب افتاده شدم یا اینها

خیلی ( به کجا چنین شتابان )

دلم میخواست خیاطی بلد بودم ...اونوقت یه عالمه

چیز میز واسه خودم میدوختم ...آخه من یه سری تو

طراحی های من درآوردی هم دارم واسه خودم...

نخندین هاااا ولی خوب بلدم یه چیزهایی از خودم دربیارم

سر لباس ...ولی چه کنیم که حتی اونوقتها هم که جوون بودیم

خیلی استعداد و حوصله یادگیریشو نداشتیم ..چه برسه به

حالا که دیگه رفتیم جرگه افراد پیرو پاتال ...

خلاصه حسرت بدل موندیم...همین و بس

میخوام موهامو رنگ کنم ...میخواستم مش کنم ..آخه خیلی

بهم میاد..دیدم همه میگن ...واه واه واه ..مش دیگه جوادیه

حالا یکی نیست بگه بابا خوب این جوادیه بیچاره هم یه وقتی واسه

خودش مدلی بوده هاااا

اما اینکه میگم میخوام رنگ کنم نه اینکه یه دست یه رنگ...

سایه روشن دیگه ...حالا موندم چه رنگی ؟؟/

شایدم مشکی کنم بعد یه مدتی یه رنگ دیگه

البته موهای خودم مشکیه ...ولی به قول همسری از اون

خیلی خیلی مشکیها بکن ..

خوبه حالا تو این اوضاع گرونی نیاز نیست بریم آرایشگاه

وگرنه همسری بیچاره یه ماهه بیچاره میشد ...

مادر گرامی ما بعد از ۳۰ سال قبول زحمت میکنن و موهای

بنده رو مش یا رنگ میکنن که الحق و والانصاف کارش تکه .

یه مدتی مربی آموزشگاه بود و هر بار من میرفتم یه سر

اونجا هوس یه رنگ و یه مدل میکردم ...

بیچاره نمیدونست به دل من راه بیاد یا به فکر سلامت موهای

من باشه ...

خوب این هم از روزمرگیهای این روزهای ما ...

اولین بار بود اینطور بی برنامه و سایقه ذهنی نوشتم.

خطایی بود ببخشین .

 

 

+ نوشته شده در  90/03/14ساعت 1:45  توسط شادی  | 

مادر روزت مبارک

خداوندا زیباترین لحظه ها را نصیب مادرم کن ،

 که زیباترین لحظه هایش را به خاطر من از دست داده است.

آمین

سلام به روی ماه همتون

یه سلام مخصوص به همه اونهایی که مثل من تازه مامان

شدن و دل تو دلشون نیست که دخمل یا پسرشون به زودی

به حرف بیاد و بگه مامان روزت مبارک .

امسال یکی از شیرین ترین روزهای مادر برای من بود .

چون دخملی دارم که گرچه نمیتونه به زبان بگه مامان

روزت مبارک اما با نگاه شیرینش صد هزار بار این جمله

رو برام تکرار میکنه .

از هدیه خدا متشکرم و مثل همیشه به درگاهش شکر

میگم بخاطر لطفی که در حق من کرد .

به خاطر این محبتی که بهم داشت و منو لایق دونست تا

مادری کنم .

اما یه چیزی میخوام بهتون بگم که از همتون میخوام خیلی

بهش فکر کنین .

میخوام خواهش کنم این روزها به یاد اون مادرهایی هم باشین

که عزیز و جگر گوششون کنارشون نیست تا جمله های

قشنگ این روز رو بهشون بگن .

مادرهایی که بجای لبخند از شیرینی این روز با بچه هاشون

تنها قطره اشکی کنار چشمشون باقی مونده و یادگار میماند.

میخوام خواهش کنم امروز به یاد اون زنهایی باشین که ته

دلشون یه غم سنگین دارن واسه اینکه خدا هنوز نعمت مادری

رو بهشون نداده و صد البته که خدا خودش ححکمتشو میدونه .

به یاد زنهایی باشین که بچه ایی رو از دست دادن و حالا با

خاطره اون بچه این روزها رو جشن میگیرن .

میخوام خواهش کنم به یاد مادرهایی باشین که عزیزشون و

بچه گلشون پیششون نیست و قانونی به اسم طلاق این

دوری رو نقش زده .

میخوام این زنها و این مادرها رو تو این روز قشنگ یادتون

نره .........

میشه لطفا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

از همین جا به مادر خوبم تبریک میگم که با صبوری و درایتش

بهم درس زندگی میده و هر لحظه از با او بودن برایم حکم

سالها تجربه رو داره .

مادر نازنینم میدونم همیشه بخاطر من خیلی سختی میکشی.

دوستت دارم و از خدا میخوام حالا حالا ها کنارم من باشی

که اگه نباشی شاید من هم دیگر این منی که هستم نباشم.

 

+ نوشته شده در  90/03/04ساعت 0:42  توسط شادی  | 

روزهای بارانی

 

این روزهای یه نگاهی به هوا انداختین ؟

هوای بهاری و باران های گاه به گاه و ابرهایی که گاهی میان و

و دوباره با عجله میرن .

روح آدم تازه میشه .

شاید به جرات میتونم بگم یکی از معدود اتفاق هایی که ممکنه

در شرایط بی حوصلگی حال منو جا بیاره هوای ابریه و باران .

همسر گو : بابا تو که هموای بهاری رو دوست داری و یا باران و

ابری بودن هوا رو افسردگی داری خوب ....منتهی داغی حالیت نیست.

شادی گو: ای بابا ......اگه آدم میخواد با بارون و ابری بودن هوا افسرده

بشه بزار بشه .....

شاید یه روزی رفتم یه جایی زندگی کردم که همیشه ابری باشه ...

بخدا من خیلی حالم روبراهه وقتی ابره  و بارون میاد ....

در ذهن من : لطافت بارون آدم رو لطیف میکنه .

کوتاه بود اما خواستم بنویسم که یادم بمونه همیشه بارون و دوست داشته

باشم و یه روزی یه جایی دنبال هوای بارونی باشم واسه همیشه .

+ نوشته شده در  90/02/25ساعت 17:32  توسط شادی  | 

به خاطر تو و خودم

 

سلام

یه سلام تو یه پنج شنبه دلگیر آخر هفته....

این پست و فقط گذاشتم تا همیشه یادم بمونه

و تو یادت بمونه که منم میتونم از خود گذشتگی بکنم

یا اگه بخوایم ساده تر بگیم عاشقی کنم .

از خودگذشتگی به مدل عاشقی.......

خنده داره نه............

نه اشتباه نکن منتی نیست سر تو یا هیچ کس دیگه....

من خودم میخوام تو شرایطی که دلم میخواد یه کاری رو بکنم

بتونم جلوی خودم و بگیرم و به خودم ثابت کنم میتونم .

ماجرا از این قراره که امشب یه مهمونی تولد خیلی باحال دعوتم

یه مهمونی از اون مهمونی ها که خیلی دوست دارم

چون اول اینکه همه رو میشناسم دوم اینکه خیلی وقته یه

مهمونی درست ودرمون نرفتم و دلم خیلی گرفته و سوم اینکه

مهمونی برای تولد دوستم است و خیلی میدونم خوش میگذره.

اما...................

همسری نیست و من نمیتونم تنها برم....

یا بهتره بگم نمیخوام تنها برم...

اول فکر کردم من و مامانم و الما بریم که مامان دوستم هم

هست وحسابی با مامانم دوسته ....بعد مامانم گفت من الما

رو نگه میدارم تو بری و برگردی ......بعد تصمیم گرفتم اصلا

خودم برم و الما رو هم ببرم ....

اما در نهایت فکر کردم دیدم اگه خشایار بود و من نبودم دلم

راضی نمیشد خشایار تنها بره .....

نه اینکه اعتمادی نباشه....

فقط اینکه دوست دارم تو خوشی های کم زندگی کنار هم باشیم

همین

البته خشایار گفت برم ...گفت خودت هر صلاحی میدونی

اما من صلاح ندونستم برم.

اومدم بنویسم برای خودم برای خشایار برای این روز که همیشه

یادمون بمونه تو خوشی ها کنار هم باشیم......

یادم بمونه که نتونستم یه پنج شنبه دلگیر که همسرم نیست

به تنهایی خوشی کنم و با اینکه خیلی دلم میخواست برم

جلوی خودم گرفتم و بهترین کارو کردم .....

به امید بهترین پنج شنبه برای شما ....

+ نوشته شده در  90/02/08ساعت 11:32  توسط شادی  | 

دختر ما 8 ماهه شد

 

سلام......

خیلی وقت ندارم بنویسم.......

الما داره بیتابی میکنه و شاید بخاطر دندونهاشه ....

اومدم یه چند تا عکس ازش بذارم و برم.....

دخمل ما ۸ ماهش تموم شد و وارد ۹ ماهگی شد.....

خدایا ممنون

سایت  آپلود عکس رایگان , فضای  رایگان برای آپلود عکس , آپلود عکس با لینک مستقیم , آپلود عکس رایگان سایت  آپلود عکس رایگان , فضای  رایگان برای آپلود عکس , آپلود عکس با لینک مستقیم , آپلود عکس رایگان سایت  آپلود عکس رایگان , فضای  رایگان برای آپلود عکس , آپلود عکس با لینک مستقیم , آپلود عکس رایگان سایت  آپلود عکس رایگان , فضای  رایگان برای آپلود عکس , آپلود عکس با لینک مستقیم , آپلود عکس رایگان سایت  آپلود عکس رایگان , فضای  رایگان برای آپلود عکس , آپلود عکس با لینک مستقیم , آپلود عکس رایگان سایت  آپلود عکس رایگان , فضای  رایگان برای آپلود عکس , آپلود عکس با لینک مستقیم , آپلود عکس رایگان
+ نوشته شده در  90/02/07ساعت 1:22  توسط شادی  | 

تولدتون مبارک

 

سلام به همتون

امیدوارم همه خوب وسالم باشند و مثل امروز من هیچ کس

شرمنده نباشه و نشه .......

ماجرا از این قراره که امروز اول اردیبهشت سالروز تولد مامان

و بابای منه و من هر سال بدلیل اینکه تولد هردوشون در یک

روزه و وسط ماه نیست و درست اول ماهه هیچ وقت فراموش

نمیکنم .

امسال نمیدونم چی شد که این روز مهم رو فراموش کردم و

انگار نه انگار که تولد هست و از صبح هم خونه مامانم بودم

و حتی یه تبریک خشک و خالی هم نگفتم .

بعد از ظهر الما رو با مامانم بردیم پارک و با کالسکه حسابی

گردوندیمش و اومدیم خونه که بابام گفت : داداشم زنگ زده

و تبریک گفته و نتونسته موبایل مارو بگیره .

که من یهووووووووووووووووووو مثل آدمهای گیج و شرمنده

دست و پام و گم کردم و از خودم خجالت کشیدم که انقدر

فراموشکارم و این روز به این مهمی رو فراموش کردم .

شاید این روز یکی از بدترین اتفاقهای زندگیم افتاد که

دچار فراموشی شدم و یادم رفت این پدر و مادر خوب و

فداکار من چقدر میتونستن ناراحت بشن از اینکه دخترشون

با اینکه پیششون بود از صبح حتی یک تبریک ساده هم نگفته .

یه نظرم خیلی ناراحت کننده است که آدم از صبح روز تولدش

منتظر باشه که کسانی که انقدر بهش نزدیک هستن کلمه ایی

در باره تولدشون به زبون نیارن .

من اگه بودم از صبح منتظر بودم که بهم حداقل تبریک بگن ..

و من ...............

بله این ماجرای ناراحت کننده امروز بود که برای من از واژه

ناراحت کننده هم خیلی بیشتر شرمندگی به همراه داشت.

هیچ وقت و هیچ زمانی در تمام سالهای زندگیم نشده بود

این روز را فراموش کنم ...حتی وقتی ایران نبودم با اینکه

خیلی سراغ تقویم شمسی نمیرفتم اما همیشه این روز

را حساب میکردم و یه جایی یادداشت و فراموش نمیکردم.

میدونم این اتفاق ممکنه برای خیلی ها پیش بیاد اما برای

من بینهایت ناراحت کننده بود....

شاید این روزها من خیلی فکرم مشغوله و شایدم نه ....

به هرحال به نظر خودم اینها دلیل موجهی نیست.

جالب اینجاست که وقتی صبح پدرم به مامانم میگن:

شادی یادشه تولد ماست مامانم میگن : نمیدونم اما

تو حرفی نزن که یهو یادش بیاد چون شاید شرایطی

بوده که نتونسته کادو بخره و خجالت میکشه....

این نمونه ایی از یه مادر خوبه .....و من هرگز فراموش

نمیکنم.

تولدتون مبارک مادر و پدر عزیزم و امیدوارم سالهای سال

سالم و شاد زندگی کنین .

منو ببخشین گرچه میدونم گله ایی ندارین....

دوستتون دارم عزیزانم ......

+ نوشته شده در  90/02/02ساعت 0:34  توسط شادی  | 

گزیده شعری

 

زنی را می شناسم من، که در یک گوشه ی خانه
میان شستن و پختن، درون آشپزخانه
سرود عشق می خواند، نگاهش ساده و تنهاست
صدایش خسته و محزون،‌ امیدش در ته فرداست

زنی را می شناسم من، که می گوید پشیمان است
چرا دل را به او بسته، کجا او لایق آنست؟
زنی هم زیر لب گوید، گریزانم از این خانه
ولی از خود چنین پرسد، چه کس موهای طفلم را
پس از من می زند شانه؟

زنی آبستن درد است، زنی نوزاد غم دارد
زنی می گرید و گوید، به سینه شیر کم دارد
زنی با تار تنهایی، لباس تور می بافد
زنی در کنج تاریکی، نماز نور می خواند
زنی خو کرده با زنجیر، زنی مانوس با زندان
تمام سهم او اینست، نگاه سرد زندانبان!

زنی را می شناسم من، که می میرد ز یک تحقیر
ولی آواز می خواند، که این است بازی تقدیر
زنی با فقر می سازد، زنی با اشک می خوابد
زنی با حسرت و حیرت، گناهش را نمی داند
زنی واریس پایش را، زنی درد نهانش را
ز مردم می کند مخفی، که یک باره نگویندش
چه بد بختی چه بد بختی

زنی را می شناسم من، که شعرش بوی غم دارد
ولی می خندد و گوید، که دنیا پیچ و خم دارد

زنی را می شناسم من، که نای رفتنش رفته
قدم هایش همه خسته، دلش در زیر پاهایش
زند فریاد که: بسه

زنی در کار چون مرد است، به دستش تاول درد است
ز بس که رنج و غم دارد، فراموشش شده دیگر
جنینی در شکم دارد

سیمین بهبهانی

 

 

 

+ نوشته شده در  90/01/30ساعت 1:32  توسط شادی  | 

دخترک ما بزرگ میشود.............

سلام و صد تا سلام بهاری

سلام به همتون با هزار آرزوی شیرین برای

سال جدیدتون همراه با سلامتی.

روزهای جدید سال ُ روزهای بارانی و آفتابی بهاری

همچنان از پی هم میگذرند و باز یه سال جدید رو

میسازند.

سالی که همه ما آرزو میکنیم جزء سالهای خوب

زندگیمون باشه و توش از غم و غصه کتر اثری پیدا

بشه.

نمیدونم چند تا از شما ها مسافرتین و چند نفرتون

از خلوتی تهران استفاده میکنین و تو این شهر پر هیاهو

موندین.

واقعا این روزها تهران واقعا عالیه واسه اینکه نه از ترافیک

خبریه و نه از شلوغی .......

مسیرهای طولانی رو بدون ترافیک میشه تو مدت خیلی

کم رفت و لذتشو برد.

منکه عاشق اینم که با همسری جونم بریم بیرون و تو شهر

بچرخیم و ممنون از مامان و مادر شوهر که لطف میکنن و

نی نی ما رو نگه میدارن که ما بتونیم کنار هم یاد روزهای

۲ تایی رو زنده کنیم .

به هرحال روح زندگی باید همیشه تازه باشه و همه چی باید

سر جای خودش ادامه پیدا کنه.

شماهایی که نی نی دارین رو میگم هااااااااااااااااا

باید گاهی برای خلوت خودتون و همسری تون وقت بذارین

و برنامه ریزی کنین تا خدایی نکرده تغییری در احساستون

ایجاد نشه .

اصولا من فکر میکنم غرق شدن تو هرچیزی بیجاست و خوب

نیست آدم یک روند همیشگی رو طی کنه.

گاهی تغییر معجزه میکنه .

این روزها من گاهی تا ساعت ۱۰ - ۱۱ صبح میخوابم و همسری

چون عادت به صبح زود بیدار شدن داره وقتی  پا میشه و

میبینه دخملی ما بیداره یواش از اتاق میبردش بیرون تا من بتونم

بخوابم.

مرسی عشق من که اینهمه به فکر منی ......

دخترکون داره بزرگ میشه و یواش یواش داره شیرین کاری هاشو

شروع میکنه .....

من و باباییش حسابی سرمون گرم این دخترک نازمون شده

و این اولین عید زندگی این دخملی رو حسابی خوشیم.

دخترکمون حسابی دلش میخواد حرف بزنه و مدام صداهای

جورواجور در میاره تا توجه مارو به خودش جلب کنه .

۲ روز دیگه المای نازنینمون میشه ۷ ماهه و وارد ۸ ماهگی

میشه .

گاهی باورم نمیشه به این زودی ۷ ماه گذشت و شاهد

بزرگ شدن سریع الما هستم.

براتون چند تا از عکسهای الما جون رو گذاشتم تا بگین

به نظر شما هم الما بزرگ شده یا نه ............

اینم عکسهای جدید ....

سایت  آپلود عکس رایگان , فضای  رایگان برای آپلود عکس , آپلود عکس با لینک مستقیم , آپلود عکس رایگان سایت  آپلود عکس رایگان , فضای  رایگان برای آپلود عکس , آپلود عکس با لینک مستقیم , آپلود عکس رایگان سایت  آپلود عکس رایگان , فضای  رایگان برای آپلود عکس , آپلود عکس با لینک مستقیم , آپلود عکس رایگان سایت  آپلود عکس رایگان , فضای  رایگان برای آپلود عکس , آپلود عکس با لینک مستقیم , آپلود عکس رایگان

 

+ نوشته شده در  90/01/04ساعت 3:2  توسط شادی  | 

سال نو مبارک

عید همتون مبارک دوست های عزیز

+ نوشته شده در  89/12/29ساعت 1:59  توسط شادی  | 

بوی عید

 

سلام .

خوبین ؟ خوشین ؟ سلامتین ؟

میدونم یه عالمه ژرفتارین واسه عید و خونه تکونی و هزار تا

داستان دیگه که همه مخصوص عیده .

این روزها همه انگار رو دور تند فیلم حرکت میکنن . انگار یه

جورایی همه دارن تند راه میرن یا شاید گاهی میدوند .

راستی عید واسه همه عیده ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

واسه بچه هایی که دلشون میخواد لباس نو بپوشن و مثل

همسن و سالهای خودشون با کفشهای نو پز بدن و از این

مقوله دور و در حسرتن .

واسه مادر هایی که دلشون میخواد واسه بچه هاشون خرید کنن

و وقتی به جیبشون نگاه میکنن میبینن هیچ مدلی نمیشه

هزینه ها رو تو هم ادغام کرد و دل همه شاد بشه .

واسه پدر هایی که هر شب دیر میرن خونه تا بچه هاشون خواب

باشن و نرن خرید .

عید سختی امسال به نظرم .

نخواستم بیام شب عیدی یه پست نا امید کننده بنویسم که دل هاتون

غصه بگیره .

اما خواستم بگم کنار این خوشی های عیدی و بوی خوب تمیزی

خونه هاتون که آدم بی هوا یاد سال نو میندازه گاهی هم یادتون

بمونه که خیلی ها امسال عید ندارن و دلاشون پر از غصه است .

مادری رو دیدم که اشک کنار چشمش بود و وقتی راننده از شب عید

و شلوغی این شبها میگفت آهی کشید و گفت : ۱ ماهه از بچم خبر

ندارم نمیدونم وقتی گرفتنش هنوز زنده است یا نه ؟؟؟

خیلی چشمشون به دره که عزیزشون بیاد از در و عیدشون رو

رنگی کنه .

آخه عید خیلی ها امسال خاکستریه .

دوستهای گلم عید و پیشاپیش بهتون تبریک میگم که بدونین

از عید و تبریک عید غافل نبودم.

اما چه کنم گرفتاری خیلی ها تو این روزها با این گرونی و

دستهای خالی ُ چشمهای غمگین خیلی ها از جلوی چشمم

دور نمیشه .

دعا کنیم به همین روزهای قشنگ دل هیچ کس پر از غصه نباشه

و عید واسه همه عید باشه .

 

+ نوشته شده در  89/12/19ساعت 12:5  توسط شادی  | 

چشم دخترمون عفونت کرده

سلام دوست جونای خوبم

این پست فقط نوشته میشه واسه اینکه یادم بمونه که دخترم

اولین ناراحتی چشمای قشنگش رو کی داشت و چقدر منو

پدرت غصه خوردیم .

دیشب دخترمون چشمش ناگهانی عفونت کرد و یه عالمه ورم

و قرمزی داد .

خیلی نگران شدیم . آخه ما خیلی به تمیزی الما جون مواظب هستیم و

همیشه همه چی تمیزه .

اما دیشب دخترم چشمش عفونت کرد و حسابی بیقراری میکرد

و من تا صبح مدام میخوابیدم و بیدار میشدم مبادا بیشتر دچار مشکل

بشه . فعلا داریم براش یه قطره میریزیم تا ببینیم کی خوب میشه .

دکتر میگه یکی دو روزی طول میکشه تا خوب بشه که انشالله

زود خوب بشه .

منو ببخشین نمیخواستم نگرانتون کنم فقط خواستم تو اینجا این

نگرانی منو همسرم بخاطر دخترکمون ثبت بشه .

دوستتون دارم . برای الما کوچولو دعا کنین تا زودتر خوب بشه .

ممنون .

اینم یه عکس با قالب جدید از دخترکمون .

سایت  آپلود عکس رایگان , فضای  رایگان برای آپلود عکس , آپلود عکس با لینک مستقیم , آپلود عکس رایگان
+ نوشته شده در  89/12/02ساعت 10:11  توسط شادی  | 

ولنتاین مبارک ( یه لطف دیگه از همسری من )

 

سلام به روی ماله همتون .

یه وقت ۱ ماه ۱ ماه میام میام مینویسم . یه وقت ۲ پست به فاصله ۱ روز

میذارم .

به هرحال لازم بود بیام و از لطف همسرم تشکر کنم و ولنتاین رو با یک روز

تاخیر تبریک بگم. آخه دیروز تبریک نوشتم تو این بلاگفای نازنین که آخرش

همش پرید و منم دیگه نمیتونستم باز بنویسم .

وقتی کادوی ولنتاین رو گرفتم گفتم دیگه جایز نیست که ننویسم و بیام

هم از خشایار تشکر کنم و هم به یادبود این روز یه پست بذارم .

همسری دیروز از صبح نبود و عصر که بهش زنگ زدم گفت دارم میام.

من سلمونی هستم تو گلستان .

منم که خونه بابام بودم و بابام وقتی فهمید که خشایار رفته سلمونی از اونجا

که هر دوشون یه سلمونی میرن گفت بهش بگو صبر کنه منم برم .

منم به همسری گفتم و ایشون هم تمام تلاشش رو بکار برد که پدر بنده

رو به اصطلاح بپیچونه که نره اونجا .

نگو ماجرا چیز دیگه ایی بوده .......

خلاصه حدود ۶ بعدازظهر همسری بنده با یه دسته گل خوشگل و

یه عطر خوشبو رسیدن منزل و ولنتاین رو به هم تبریک گفتیم .

البته میخوام یه اعتراف هم بکنم .

وقتی همسری عطرو برام گرفت بهم گفت اگه بوشو دوست نداری

ببر عوض کنیم . منم که بوی خنک دوست دارم اول فکر کردم این کارو

بکنم اما بعدش دیدم این خیلی بده که آدم هدیه اونم هدیه ایی

به این با ارزشی رو عوض کنه .

اصلا فکرشو نمیکردم که همسری یادش مونده باشه که من بوی خنک

دوست دارم .

چون وقتی دید دارم بوش میکنم گفت من میدونستم بوی خنک

دوست داری به آقاهه گفتم جدیدترین عطر با بوی خنک رو بهم داد.

ولنتاین همتون مبارک و امیدوارم زندگی همه شما پر از عشق باشه.

همسری خوبم ازت ممنونم که این همه بهم محبت داری و همچنان

مثل روز اول بهم عشق میدی .

امیدوارم بتونم این همه دوست داشتنتو جبران کنم . 

سایت  آپلود عکس رایگان , فضای  رایگان برای آپلود عکس , آپلود عکس با لینک مستقیم , آپلود عکس رایگان سایت  آپلود عکس رایگان , فضای  رایگان برای آپلود عکس , آپلود عکس با لینک مستقیم , آپلود عکس رایگان سایت  آپلود عکس رایگان , فضای  رایگان برای آپلود عکس , آپلود عکس با لینک مستقیم , آپلود عکس رایگان
+ نوشته شده در  89/11/26ساعت 11:5  توسط شادی  | 

 سلام دوستای گلم

خوبین ُ خوشین ؟ سلامتین ؟ خدا رو شکر . ما هم بد نیستیم .

خوبیم و شاهد بزرگ شدن دخترمون هستیم .

هنوز ۶ ماهگی دخترمون تموم نشده . اما من اومدم هم یه عرض ادبی کنم و

هم چند تا از عکسهای الما جون رو بذارم تا ببینین .

دخترمون داره بزرگ میشه و به قول مامان پروینش حالا باید حسابی براش لباس

ست کنیم .

دیگه دارم همه چی رو با الما جون هماهنگ میشم .

راستی الما جون به عنوان شیر کمکی هم داره شیر خشک میخوره .

که من احساس میکنم خیلی به خواب و راحت بودنش کمک میکنه .

به هرحال شیر خودم رو هم بهش میدم .

دارم کم کم بهش سرلاک میدم و بیسکوئیت و گاهی فرنی هم

میخوره .

بابا خشایارش خیلی باهاش بازی میکنه و حسابی به دخمل نازش

مینازه .

دوستت داریم الما جون ُ دختر گلمون .

منو باباییت تمام تلاشمون رو میکنیم تا تو به بهترین وجه بزرگ بشی

و همه چی رو برات فراهم میکنیم .

 

سایت  آپلود عکس رایگان , فضای  رایگان برای آپلود عکس , آپلود عکس با لینک مستقیم , آپلود عکس رایگان

سایت  آپلود عکس رایگان , فضای  رایگان برای آپلود عکس , آپلود عکس با لینک مستقیم , آپلود عکس رایگان

سایت  آپلود عکس رایگان , فضای  رایگان برای آپلود عکس , آپلود عکس با لینک مستقیم , آپلود عکس رایگان سایت  آپلود عکس رایگان , فضای  رایگان برای آپلود عکس , آپلود عکس با لینک مستقیم , آپلود عکس رایگان
+ نوشته شده در  89/11/25ساعت 12:42  توسط شادی  | 

دخترمون 5 ماهه شد .

 

سلام به همه دوستهای گلم که این وبلاگ و میخونین و

با نظرات مهربونتون منو همسری رو شاد میکنین .

ما خوبیم و داریم روزهای دندون دار شدن و بزرگ شدن

دخملمون رو میگذرونیم .

دختر نازمون داره هر روز بزرگ و بزرگ تر میشه و این به

نوعی خوشحال کننده است و به نوعی معنیش اینه که

ما هم داریم پیر تر میشیم .

دلم میخواست تفاوت سنی من و بابائیش با دخملمون

مثل خیلی از پدر و مادر های دیگه با بچه هاشون کم بود

و حسابی به هم نزدیک بودیم .

دلم میخواست با بزرگ شدن دخملی من انقدر گذر ایام

رو رو به میانسالی حس نمیکردم و فکر میکردم مثل خیلی

از پدر مادر های دیگه بگیم ما با بچه هامون بزرگ شدیم .

اما مهم نیست .......................

تمام تلاشم رو میکنم تا با دخترم دوست باشم و مثل خودش

در هر سنی همه چیز رو درک کنم .

دختر قشنگ ما این روزها ۵ ماهه شده و وارد ششمین ماه

زندگیش شده .

نمیدونم تا کی میتونم براش از خاطراتش بنویسم اما دلم

دلم میخواد هر روز بزرگ شدنش رو ثبت کنم تا بدونه ما برای

بزرگ شدنش و به ثمر رسیدنش چقدر لحظه شماری میکردیم.

این روزها دخملمون حسابی سروصدا در میاره و تمام تلاشش

رو میکنه تا حرف بزنه .

گاهی که من تو اتاق نیستم و الما تنهاست مدام با یه صداهایی

منو صدا میکنه و تا میام تو اتاق ببینم چی شده بهم میخنده .

عجب عالمی دارن این بچه ها با اون دنیای شیرینشون .

یه چیزی میخوام بگم بین خودمون باشه ................

من هنوزم گاهی باورم نمیشه مامان شدم و فکر میکنم صبح که

پاشم از خواب دیگه مامان بودن تموم شده و یه زندگی

جدید دارم .

گاهی فکر میکنم آیا واقعا میتونم دخترم رو به سرانجام برسونم یا نه ؟

اینو جدی میگم ...... اما بچه داشتن مسئولیت خیلی سنگینیه .

حالا میدونم دارین یا به من میخندین یا مثلا میگین بابا این دیگه چقدر

از مرحله پرته که بعد از ۶ ماه هنوزم فکر میکنه خواب میبینه .

ولی والله دارم راست میگم .اینجا هم که گفتم چون کسی منو نمیبینه

وگرنه جلوی کسی از این حرفها نمیزنم ....

خوب دیگه دختر ما بزرگ میشه و اگه شماها شازده پسری دارین

که فکر میکنین واجد شرایطه میتونین از حالا کاندیدش کنین

تا ببینیم قسمت چیه .....

شوخی کردم .... اصلا فکر کنین وقتی الما بزرگ شه تو اون دوران

میشه من براش تصمیم بگیرم یا حتی نظرمو بهش تحمیل کنم .

راستی واقعا ۲۰ سال دیگه اوضاع فکری جوونها چجوریه ؟؟؟

یعنی دختر و پسر ها چه جوری تصمیم میگیرن با هم ازدواج

کنن .

میدونم تا اون موقع خیلی چیزها عوض میشه ....

حتی باید اعتراف کنم گاهی از فکر کردن بهش میترسم ...

نمیدونم چرا من همیشه فکر میکنم هرچی زمان جلوتر میره

همه چی سخت تر یا شاید پیچیده تر میشه ......

به هرحال امیدوارم بتونیم الما رو دختر شایسته و خوبی بزرگ

کنیم تا نه برای ما بلکه برای خودش مایه افتخار باشه .

چند تا از عکسهای الما کوچولو رو میذارم تا شما هم تو لحظه

های بزگ شدنش با ما شریک باشین .....

سایت  آپلود عکس رایگان , فضای  رایگان برای آپلود عکس , آپلود عکس با لینک مستقیم , آپلود عکس رایگان سایت  آپلود عکس رایگان , فضای  رایگان برای آپلود عکس , آپلود عکس با لینک مستقیم , آپلود عکس رایگان سایت  آپلود عکس رایگان , فضای  رایگان برای آپلود عکس , آپلود عکس با لینک مستقیم , آپلود عکس رایگان سایت  آپلود عکس رایگان , فضای  رایگان برای آپلود عکس , آپلود عکس با لینک مستقیم , آپلود عکس رایگان سایت  آپلود عکس رایگان , فضای  رایگان برای آپلود عکس , آپلود عکس با لینک مستقیم , آپلود عکس رایگان
+ نوشته شده در  89/11/06ساعت 0:36  توسط شادی  | 

اولین دندانهای دختر نازمون

 

سلام به روی ماهتون

سلام به دختر نازم که این روزها اولین نشانه های بزرگ شدنش

را در دندانهایش نشان میدهد .

دخترمون امروز درست ۴ ماه و ۲۵ روزه شده که ۲ دندان نیش پایینش

در آمده .

بسیار بدقلقی میکنه و بیتابی داره .

دلم براش میسوزه .آخه نمیتونم هیچ کاری براش بکنم .

اما سعی میکنم با صبوری و محبت بهش دردش رو آروم کنم .

همسرم نیست و من مدام براش تعریف میکنم که دخترمون در چه احوالی

است .

همه میگن الما خیلی زود دندان درآورده که البته شاید در این مورد به پدرش

رفته باشه . چون خشایار هم در ۴ ماهگی دندان هایش در آمده .

خوب این هم آخرین خبر مربوط به من و الما دختر نازمون .

روزها با بزرگ شدن الما سپری میشه و من لحظه به لحظه خدا رو شکر

میکنم بخاطر این نعمت عزیز که سالم به ما تحویل داد .

دوستتون دارم .

+ نوشته شده در  89/10/25ساعت 18:24  توسط شادی  | 

4 ماهگی پرنسس ما

 

سلام عزیزانم

این عکسهای ۴ ماهگی پرنسس ماست که من با هزار

مصیبت از دست این اینترنت زخم و پریشان تونستم دانلود کنم .

امیدوارم بتونین ببینیم دخمل ما بزرگ شده و اینکه آیا به نظر

شما هم الما خانوم بزرگ شده یا نه ؟؟؟؟؟

سایت  آپلود عکس رایگان , فضای  رایگان برای آپلود عکس , آپلود عکس با لینک مستقیم , آپلود عکس رایگان سایت  آپلود عکس رایگان , فضای  رایگان برای آپلود عکس , آپلود عکس با لینک مستقیم , آپلود عکس رایگان سایت  آپلود عکس رایگان , فضای  رایگان برای آپلود عکس , آپلود عکس با لینک مستقیم , آپلود عکس رایگان سایت  آپلود عکس رایگان , فضای  رایگان برای آپلود عکس , آپلود عکس با لینک مستقیم , آپلود عکس رایگان سایت  آپلود عکس رایگان , فضای  رایگان برای آپلود عکس , آپلود عکس با لینک مستقیم , آپلود عکس رایگان
+ نوشته شده در  89/10/13ساعت 13:53  توسط شادی  | 

من و دختر 3 ماهه ام

 

سلام به همه دوستای گلم

اومدم چند تا از عکسهای جدید دخترم ( الما ) جونن رو بذارم .

این عکسها مربوط به ۳ ماهگی الما جونه که چند روزی ۳ ماه شده.

سایت  آپلود عکس رایگان , فضای  رایگان برای آپلود عکس , آپلود عکس با لینک مستقیم , آپلود عکس رایگان

سایت  آپلود عکس رایگان , فضای  رایگان برای آپلود عکس , آپلود عکس با لینک مستقیم , آپلود عکس رایگان سایت  آپلود عکس رایگان , فضای  رایگان برای آپلود عکس , آپلود عکس با لینک مستقیم , آپلود عکس رایگان سایت  آپلود عکس رایگان , فضای  رایگان برای آپلود عکس , آپلود عکس با لینک مستقیم , آپلود عکس رایگان سایت  آپلود عکس رایگان , فضای  رایگان برای آپلود عکس , آپلود عکس با لینک مستقیم , آپلود عکس رایگان سایت  آپلود عکس رایگان , فضای  رایگان برای آپلود عکس , آپلود عکس با لینک مستقیم , آپلود عکس رایگان سایت  آپلود عکس رایگان , فضای  رایگان برای آپلود عکس , آپلود عکس با لینک مستقیم , آپلود عکس رایگان سایت  آپلود عکس رایگان , فضای  رایگان برای آپلود عکس , آپلود عکس با لینک مستقیم , آپلود عکس رایگان سایت  آپلود عکس رایگان , فضای  رایگان برای آپلود عکس , آپلود عکس با لینک مستقیم , آپلود عکس رایگان
+ نوشته شده در  89/09/05ساعت 11:4  توسط شادی  | 

عکسهای جدید الما

دختر نازم امروز ۲ ماهه شده .

امیدوارم عکسهای جدید الما دخترمون براتون جالب باشه برای شما که در تمام

لحظات همراه من و این خانواده ۳ نفره کوچک بودید .

سایت  آپلود عکس رایگان , فضای  رایگان برای آپلود عکس , آپلود عکس با لینک مستقیم , آپلود عکس رایگان

سایت  آپلود عکس رایگان , فضای  رایگان برای آپلود عکس , آپلود عکس با لینک مستقیم , آپلود عکس رایگان سایت  آپلود عکس رایگان , فضای  رایگان برای آپلود عکس , آپلود عکس با لینک مستقیم , آپلود عکس رایگان سایت  آپلود عکس رایگان , فضای  رایگان برای آپلود عکس , آپلود عکس با لینک مستقیم , آپلود عکس رایگان
+ نوشته شده در  89/08/04ساعت 14:0  توسط شادی  | 

گوشه ایی از نوشته های یک دوست

 

دوستی دارم عزیز

دوستی دارم مهربان

نمیدانم جایز است اسم وبلاگش را بنویسم یا نه؟؟؟؟؟

اما میدانم اجازه دارم این نوشته را از

نوشته هایش برای شما بنویسم.

به یاد دوستم بخوانید و لذت ببرید.

 

 

بعضی از آدم ها به تو فکر می کنند !

بعضی از آنها به تو توجه می کنند !

بعضی ها عاشقت می شوند !

بعضی ها آرزو دارند هدیه شان را بپذیری !

بعضی ها فکر می کنند که تو برای آنها یک هدیه ای !

بعضی ها دلتنگت می شوند !

بعضی ها برای موفقیت هایت جشن می گیرند !

بعضی ها قدرتت را تحسین می کنند !

بعضی ها می خواهند فقط با تو باشند !

بعضی ها حمایت تو را می خواهند !

بعضی ها می خواهند فقط با تو حرف بزنند !

بعضی ها تنها می خواهند دستت را بفشارند !

بعضی ها می خواهند که تو همیشه شاد باشی !

بعضی ها می خواهند همیشه سلامت باشی !

بعضی ها برایت آرزوی سعادت دارند !

و بعضی شانه هایت را برای گریه هاشان !

و همه احتیاج دارند تا این ها را به تو بفهمانند !

اما : هرگز ،از آرزوی کسی مگریز !!

شاید این تنها چیزی باشد

 که آن ها در زندگی دارند!!!

+ نوشته شده در  89/07/26ساعت 19:47  توسط شادی  | 

ما خوبیم

 

سلام دوستای خوبم

سلام به همتون که با کامنت های مهربونتون منو شاد میکنین .

من و دخترم خوب هستیم .

خدا رو شکر الما دیگه زردی نداره و الان با وزن ۴۶۰۰ طبق صحبت

دکتر داره خوب پیش میره .

منم خیلی بیشتر از قبل اوضاع دستم اومده . دیگه افسردگی ندارم

و فقط یه مشکل کوچیک تو زندگی دارم که امیدوارم با لطف خدا حل

بشه .

الما نازنین داره روز به روز بزرگتر میشه و تازگیها با لبخند قشنگش منو

پدرش و شاد میکنه .

چند روزیه که خونه پدرم هستم و حسابی الما مورد توجه قرار گرفته .

همسرم مثل همیشه کنار منه و با کمک ها و مهربونی هاش منو همراهی

میکنه .

دوستت دارم خشایار خوبم که همیشه همه دلت رو نثار من میکنی .

تو خونه پدرم دسترسی به اینترنت ندارم و سخت میشه بیام و وبلاگ

رو آپ کنم اما همیشه بیادتون هستم .

برای منو الما و همسرم دعا کنین تا مشکلی که برامون پیش اومده

حل بشه . میدونم انرژی مثبت شما و حتی یه صلوات از شما میتونه

چاره ساز باشه .

از اینجا به ترانه عزیز و دزیره خوبم و ژولیت نازنینم سلام میکنم و امیدوارم

همه چی خوب پیش بره .

همه دوستای گلم و میبوسم .

امیدوارم فرزانه خوبم در کنار همسری و خانواده روزهای خوبی داشته

باشه . امیدوارم ساناز خوبم هم در کنار دخملش شاد باشه .

همتون رو دوست دارم .

این روزها روزهای سختی به نوعی تو زندگی منو همسری به حساب

میاد . همسرم درگیر یه مشکلی شده که من مثل همیشه با فرستادن

یا علی امیدوارم همه چی حل بشه .

شما هم دعا کنین .

به زودی میام با یه عالمه عکس از الما .

قول میدم .

دعا یادتون نره .

میبوسمتون .

+ نوشته شده در  89/07/23ساعت 13:29  توسط شادی  | 

1 ماهگی الما

سلام به روی ماه همتون .

سلام به روی ماه نی نی هاتون اگه دارین .!!!!!!!!!

۴ مهر الما دختر ناز ما یک ماهش شد .

و این دقیقا مصادف با این بود که من و مامان بزرگش ( مامان پروین )

بردیمش برای چکاپ نهایی زردی الما جون که خوشبختانه گفتن اومده

پایین و رسیده به ۷ . خبر خیلی خوبی بود . خدا میدونه چقدر استرس

داشتم که میخواستم جوابشو بگیرم . اما شکر خدا که بخیر گذشت.

این روزها خیلی سرحال نیستم .

اما خدا رو شکر میکنم همیشه . در هر حالی و در هر شرایطی .

به زودی میام براتون عکس جدید رو از الما براتون میذارم.

پس فعلا بای

+ نوشته شده در  89/07/08ساعت 14:41  توسط شادی  | 

تولدت مبارک عزیزم

 

امروز ۲۸/۶/۱۳۸۹ شب تولد همسری من ( خشایار ) است .

تاریخ ۲۹/۶/۱۳۵۶ خشایار خوبم به دنیا اومد و ۳۲ سال بعد من

 و او همسفر راه مشترک زندگی هم شدیم .

خیلی تلاش کردم تا یه فرصتی پیش بیاد و بیام اینجا تولدتشو تبریک

بگم . امیدوارم سالهای سال پر از سلامتی و شادمانی کنار

هم زندگی کنیم و هر سال موفق تر از سال قبل و سالم تر شادتر

از سالهای قبل تولدتو جشن بگیریم .

دوستت دارم عزیز دلم .

( همسرت  و  دخترت الما )

+ نوشته شده در  89/06/28ساعت 17:19  توسط شادی  |